محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1082

تاريخ الطبرى ( فارسي )

حذيفه گويد : « پيش پيمبر بازگشتم و او بر پارچه اى منقش كه از يكى از زنان وى بود به نماز بود ، و چون مرا بديد نزديك خود كشيد و گوشهء پارچه را روى من انداخت آنگاه به ركوع و سجود رفت و من زير پارچه بودم و چون سلام نماز بگفت ما وقع را با وى گفتم . وقتى غطفانيان كه از كار قرشيان خبر يافتند شتابان سوى ديار خويش بازگشتند . » ابن اسحاق گويد : « صبحگاهان پيمبر با مسلمانان از خندق سوى مدينه رفتند و سلاح بگذاشتند . » سخن از جنگ بنى قريظه هنگام ظهر همانروز جبريل پيش پيمبر خداى آمد . ابن شهاب زهرى گويد : جبريل عمامه اى از استبرق به سر داشت و بر - استرى كه زين داشت و قطيفهء ديبا بر آن بود ، سوار بود و گفت : « اى پيمبر سلاح بنهادى . » پيمبر گفت : « آرى . » جبريل گفت : « اما فرشتگان سلاح ننهاده‌اند و اينك از تعاقب قوم مىآيم ، خدا فرمان مىدهد كه سوى بنى قريظه روى و من نيز سوى آنها مىروم . » پيمبر بفرمود تا بانگزن ميان مردم ندا دهد كه هر كه مىشنود و فرمانبر است ، نماز عصر را در محل بنى قريظه بخواند . آنگاه پيمبر پرچم خويش را با على بن - ابى طالب سوى بنى قريظه فرستاد و مردم روان شدند و چون على نزديك قلعه هاى يهود رسيد شنيد كه دربارهء پيمبر سخن زشت مىگفتند و بازگشت و پيمبر را در راه ديد و گفت : « اى پيمبر ، به اين مردم نابكار نزديك مشو . » پيمبر گفت : « چرا ؟ شايد شنيده اى كه به من ناسزا گفته‌اند ؟ »